دوست ماندگار !!!
به نام او، به یاد او، برای او ...
این وبلاگ تعطیل شد.
یک سالی میشود که چیزکی مینوشتیم من و شما اینجا. بد سنگ صبوری نبود. کاری اگر از دستش بر نمیآمد، درد و بالای جدیدی حداقل اضافه نمیکرد. حرفهایت را که صاف و ساده میگفتی بهش، چماق روی سرت نمیکرد...واسه خوشی و خوش بودن هم پاتوق خوبی میخواست که یاشد. دلم تنگش میشود.
بی هیچ شرحی که آمدش اینجا لازم باشد، این بلاگ را تعطیل میکنم. دروغ است اگر بگویم که حرفی ندارم ولی سکوت را این روزها بیشتر دوست میدارم. حرف و حدیث و چرای این کار ، بماند برای اهلش، آنهم، زمانی دگر...
در انتها، باید قدردان همراهی شما باشم. به خصوص بهراز و مازیار عزیز که سعی بسیار در زنده نگاه داشتن این حکایت میکردند و شاید اگر مازیار تهران بود، من جرات چنین عملی را نمییافتم...
این بلاگ تعطیل شد ولی مدار زندگیم به همان سیاق سابق میگردد. دوست خواهم ماند. بگذار هرکه، هرچه میخواهد بگوید. بی هیچ پشیمانی، مهر ما همچنان باقی است!
زیاده جسارت است...
احسان ایرانی.

مرو ای دوست مرو ای دوست
مرو از دست من ای یار که منم زنده به بوی تو به گل روی تو
مرو ای دوست مرو ای دوست
بنشین با من و دل بنشین تا برسم مگر به شب موی تو
تو نباشی چه امیدی به دل خسته من
تو که خاموشی بی تو به شام و سحر چه کنم با غم تو
مرو ای دوست مرو ای دوست
مرو از دست من ای یار که منم زنده به بوی تو به گل روی تو
بنشین تا بنشانی نفسی آتش دل
بنشین تا برسم مگر به شب موی تو
تو نباشی چه امیدی به دل خسته من
تو که خاموشی بی تو به شام و سحر چه کنم با غم تو
چه کنم با دل تنها که نشد باور من
تو و ویرانی و خاموشی کوهم اگر چه کنم با غم تو
چه کنم با دل تنها چه کنم با غم دل
چه کنم با ابن درد دل من ای دل من

ماه
رنگ تفسیر مس بود.
مثل اندوه تفهیم بالا می آمد.
سرو
شیهه خاک بود.
کاج نزدیک
کاج مثل انبوه فهم
صفحه ساده فصل را سایه می زد.
کوفی خشک تیغال ها خوانده می شد.
از زمین های تاریک (که ما ایم)
بوی تشکیل ادراک می آمد. (دقت کنید که فقط بوش می آمد)
دوست
توری هوش را روی اشیا
لمس می کرد.
جمله جاری جوی را می شنید،
با خود انگار می گفت:
هیچ حرفی به این روشنی نیست.
من کنار زهاب
فکر می کردم:
امشب
راه معراج اشیا چه صاف است!
سهراب سپهری
_______________محمد حسین__________

تا الان هزاربار نوشتم و پاک کردم ! نیمیدونم چی بنویسیم .نمیتوم بنویسم . اصلا نمیدونم چرا می خوام بنویسم ....نه! می نویسم !باید بنویسم! حتی اگه پاکش کنم حتی اگه پاکش کنه!
<<یا لطیف>>
*سکانس اول - آخرین روزهای شهریور ۸۲ - حیاط مدرسه علامه حلی ۲:
یک سری بچه اولین حضور خود را در این مدرسه تجربه می مکنند .بچه ها هر کدام به کاری مشغول هستند . در این هنگام دانش آموز A به دانش آموز B نردیک میشود.
- دانش آموز A : اون آقاهه را می بینی چقدر درازه؟
- دانش آموز B : آره.فکر می کنی معلم چه درسیه؟
- دانش آموز A : نمیدانم . فکر می کنی مدرسه چطوری باشه؟
- دانش آموز B : منم نمی دانم. باید ببینیم چی می شود .
* سکانس دوم-آخرین روزهای اسفند ۸۲ - راهروی طبقه کلاس اولیها :
همان دانش آموزان AوB در حالیکه چند ماهی پیرتر !! شده اند مشغول گپ زدن با یکدیگر می باشند .
-دانش آموز A : عجب گیری دادن ها. چهارشنبه هم مدرسه بازه . نه به آن وقتی که مدرسه معلم ندارد و هیچکس عین خیالش نیست . نه به حالا که همه قسم خوردند تا آخرین ثانیه قبل از عید هم مدرسه باز باشد .
-دانش آموز B : تازه ببین وقتی قبل از عید این باشه برای تعطیلات چه خوابی دیدند ؟ اینطور که بوش!! می آید د هزار کیلو تکلیف عید داریم.
*سکانس سوم - سالها بعد - حیاط همان مدرسه علامه حلی ۲ :
یک سری بچه سال اولی دارند در حیاط مدرسه فوتبال بازی می کنند . دو فروند آدم قد بلند که چهره شان مشخص نیست دارند بازی آنها را نظاره می کنند . با نزدیک شدن دوربین به مکان آنها . چهره شان شناخته می شود . همان دانش آموزان قدیمی AوB هستند . با این تفاوت که زین پس آنها را دانشجوی AوB خطاب خواهیم کرد.
-دانشجوی A : قیافه هارا می بینی ؟ توی دنیای خودشان حسابی حال می کنند.
-دانشجوی B : راستی یادته اون روز اول را ؟ آن آقا قد بلنده را یادته؟
-دانشجوی A : یادته که حدس می زدیم چی یاد می دهد ؟ فکر کنم الان تو قد بلندتری .
-دانشجوی B : بابا من فقط قدم بلندتره . اگرنه که ... .

سالگرد تاسیس دوست ماندگار که نزدیک شد، گفتیم هر کسی مطلبی بنوسید. سروش، دانشجوی سال اول کارشناسی ارشد فیزیک است. از دوستان دانشگاه که خیلی خوشحالم که فوق را هم دارد توی دانشگاه خودمان میخواند !
گفت منم مینویسم ! گفتم باشه ! گفت تند مینویسم ها ! گفتم باشه ! گفت گفتم چهقدر حرف میزنی! بنویس دیگه! او هم نوشت.
تو هم اگر خواستی بنویس ! خوبه ؟
احسان ایرانی
به نام خدا
این پیشنهاد خودم بود که من به ظاهر بیربط هم، چیزی بنویسم در این به اصطلاح سالگرد. وقتی احسان را دیدم که در فصل بعد از امتحانات و در خلوت کم نظیر سالن مطالعه، نشسته و کاغذی خطخطس میکند، فضولیام گل کرد و بعد از باخبر شدن از جریان، خواستم که من هم به عنوان یک مهمان، چیزی بنویسم در این بلاگ و خواستم که قول دهد بیسانسور آنرا در بلاگ بگذارد. گفت قولی نمیدهد ! نامرد :دی !
به لطف و مدد حضرات گرانقدر ، نیوتون و ماکسول و پلانک و انیشتین و ... و به مرحمت دانشکده فیزیک دانشگاه تهران، سه سالی است که احسان خان ایرانی را میشناسم. در مدت سه سال رفاقت، دیگر متوجه شدهام که این موجود بلند قد، به گونهای غریب که برای من قابل فهم نیست و به قول خودش در بین دیگر دوستان هممدرسهایاش هم به راحتی موجود است، دلبسته مدرسهاش ( علامه حلی ) و فضا و خاطرات آن است.
خوب تا اینجای ماجرا را شاید بتوان تا حدی تحمل کرد. اما موضوع عجیب غریبتر، دلبستگی _ تاکید میکنم، باز هم تاکید میکنم _ غیر قابل توجیه عقلانی ( احمقانه ) ایشان است به موجوداتی که روزگاری عنوان معلم را برایشان یدک میکشیده است. توی این سه سال کم متعجب و به دنبال آن عصبی نشدهام از کارهایی که به بهانه این به اصطلاح شاگردان انجام داده است. از سر کلاس درس نیامدن و به جایش مدام در مدرسه بودن ، از اردوی دانشگاهی نیامدن و به جایش شرکت کردن در تمام برنامه های تفریحی یک مدرسه راهنمایی !!! ، از امتحان ندادن و ... . خوب شاید گفته شود لابد آرمان و دلیل بزرگی پشت این کارها است که اینجور رفتار میشود. شاید اصلا گفته شود لذت شرکت در اردوهای بچههای یک مدرسه، برایش لذتبخشتر از برنامههای دانشگاه باشد. و ... . خوب، قبول ! ولی آخرش که چی؟ سر این سوال است که من گیر میکنم. احسان و سایر آدمهای مانند او که انگار کم هم نیستند توی آن مدرسه لعنتی ، از پس همه این کارها قرار است چه به دست آورند؟ این بچهها، این شاگردان، این مهمترینهای ذهن آدمهای احمقی ( شرمنده ! ) مانند احسان، استفادهای میبرند از این کارها ؟ واقعا آن اهداف بلندپروازانه تربیتی که توی مخ این معلمهای مفلوک وول میخورد، هیچکدام قابل دسترس هستند؟ هیچکدام از این بچهها اصلا این سوال برایشان مطرح میشود که این کارها برای چیست ؟ اصلا میفهمند و حس میکنند که دارد اتفاقی میافتد و کاری انجام میشود برایشان که در جاهای دیگر عادی نیست ؟ ببینم، ده سال بعد، هیچکدام از اینها در ذهنشان مانده ؟ اسم این معلمها را هنوز به خاطر خواهند داشت ؟
خیلی دوست دارم خوشبین باشم ولی ... ولی جواب هیچکدام از این سوالها برایم امیدوار کننده نیست. راستش تمام این تلاشها و کارها برایم قابل تقدیره اما وقتی ازشون هیچی در نمیآد و نهایت همشون پوچی است و دیگر هیچ ، چه فایده ؟ دلم میسوزد.
این که این دوست عزیز و دیگر دوستانش بارها و بارها حتی تحقیر و توهین را به بهانه احمقانه " به خاطر بچهها " تحمل کنند ، حالم را به هم میزند. بیشتر از حماقت خود آنها است که حالم به هم میخورد. آن چیزهایی که خود احسان از امسال هرازچندی تعریف میکرد ...
وقتی فهمیدم که قرار است برای سالگرد این تلاش مذبوحانه، دوست ماندگار ، چیزی بنویسد، خواستم که من هم بنویسم. میخواستم بگم تویی که حرفهای منو داری میخوانی، نگاهی هم به آرشیو روزهای اول این وبلاگ بینداز. ببین این آدمهای ساده چه نیتی داشتند و حالا به چه روزگاری دچار شدهاند. بیشترین نوشتهها، از آن خود احسان است ! انگار که این رفیق ما سعی کرده باشد زورکی این بچهها را مجبور کند برایش بنویسند ... میدانی احسان جان ؟ خیلی تلخ است. ولی چیزی از این بچهها در نمیآد ! اینها حتی نمیفهمند که چه دور و برشون میگذشته است. میروند و تو میمانی و تمام نمرات حل تمرینی که هنوز هم نمیگیری ! به زندگی خودت برس رفیق جان !
سروش نکوئی.

روز تولده! زیاد جالب نمی شه که بزام از زمان بگم و از این که پیر شدیم... هنوز نتونستیم یا نتونستم زمانو شکست بدمُ ولی پیر شدیم. جالبه؟
همین چن روز پیش بود که یادآوری شد بهمون تولد دوست ماندگاره. گفتیم می نویسیمُ حالا ۱۵ م دیگه...
امروز می بینم مازیار زده. با خودم می گم مازیار جان عجله داشتی؟!! می ذاشتی روزش می زدی دیگه!! بعدا هم می گم ما هم می زنیمُ صبر کنیم روزش برسه...
آره دیگهُ همین. همین که ورزا دنبال هم می رن و می رن و ما موندیم این وسط داریم روز به روز به مرگمون نزدیک تر می شیمُ بدون این که کاری کرده باشیم واسه اون دنیامون... البته من خودمو می گما!!!
دوست ماندگار تولدت مبارک!

به نام خدا
تکرار خیلی چیز بدی است. تکرار هر چیز. تکرار غم ها انسان را غمگین تر می کند و تکرار شادی ها آدم را زده می کند. اما شاید چیزهایی هم باشند که تکرار زیبایی دارند، مثل دوستی...بگذریم.
تکرار در زندگی خیلی ناراحت کننده است. این که هر روز صبح که بیدار می شوی بدانی چه چیزی در انتظارت است.این که بدانی روزی مثل دیروز داری. بیشتر آدم ها(تقریبا همه شان)،چون از ابتدا این گونه زندگی کرده اند، به این نوع زندگی عادت کرده اند و برایشان عادی است که چیز جالبی در زندگی رخ ندهد. اما کسی که طور دیگری زندگی کند، و به ناچار دچار این زندگی "تکراری" شده باشد، نمی تواند تحمل کند و شاید، گلاب به رویتان، گریه اش بگیرد.
در این زمانه ی تکراری، داشتن یک دوست می تواند خیلی کمک کند. شاید حتی صبح ها به امید او بلند شوی. یا به امید او بخوابی. هر چند کارهایت تکراریست، اما تا حدی بتواند زندگی را تازه کند.
به امید تکرار دوستی ها...
به امید تکرار دوستی های ماندگار...
تولدت مبارک دوست ماندگار...

یا لطیف...
چه سوت و کور شده اینجا ... یادش بخیر آن موقعهایی که اینجا را راه انداختیم. چه شور و شوق و حوصلهای داشتیم. برای هر کاری ، برای همدیگر، برای ...
دلم هوس روزهای خوب گذشته را کرده. روزهایی که کلی شور و شوق و حوصله داشتیم؛ برای همدیگر ، برای هر کاری، برای ...
نه شوری دارم و نه شوقی و نه حوصلهای !
زیاده عرضی نیست...
کرگدن امیدوار!


یا لطیف...
این رو یك دوستی گذاشته بود تو وبلاگش، كلید ... نمی دونم مال خودشه یا نه. گفتم بد نیست، قشنگه، ولی یه مشكلاتی داره... هر كی بوده یه تیكه ش رو مثلا اشتباه كرده، بعضی جاهاش هم جمله بندی ها فكر كنم بعضی ها جاهاش مشكل داره... یه جاهاییش هم محاورهست ولی در كل بد نیست... به بزرگی خودتون ببخشید:
با تو ام ای سهراب ، ای به پاکی چون آب ، یادته گفتی بهم ،تا شقایق زنده است ،زندگی باید کرد.نیستی سهراب که ببینی که شقایق هم مرد ، دیگه با چی کسی رو دلخوش کرد؟یادته گفتی بهم ،اومدی سراغ من،نرم و آهسته بیا ،که مبادا ترکی برداره چینی نازک تنهایی تو،اومدم آهسته نرمتر از یک پر قو،
خسته از دوری راه ،خسته و چشم به راه.یادته گفتی بهم عاشقی یعنی دچار،فکر کنم شدم دچار،تو خودت گفتی چه تنهاست ماهی اگه دچار دریا باشه،آره تنها باشه ،یاره غم ها باشه ،یادته می گفتی گاه گاهی قفسی می سازم ،می فروشم به شما ، تا به آواز شقایق که در آن زندانی ست ،دل تنهایی تان
تازه شود،دیگه حتی اون شقایق که اسیر قفسه سهراب ،ساحل یه نفسه،نیست که تازگی بره این دل تنهایی من ،پس کجاست اون قفس شقایقت؟منو با خودت ببر به قایقت،راست می گفتی کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود آره،کاشکی دلشون شیدا بود،من به دنبال یه چیز بهترینم سهراب!!!
کجا رفتی ای سهراب منو با خودت ببر...
مثلا یكی از مشكلاتش همون تیكه قفسی می سازم بود، باید می شد تا به آواز «قناری» كه در آن زندانیست...

هان...؟چی...؟ببخشید...!اول سلام...!بعدشم عیدتون مبارك...!!!دیر كردم...؟ببخشید...!
خوب میگفتم...!چی...؟بهراد(.)...؟!!چرا...؟! یعنی من تا حالا پست نزدم...؟حتما نه دیگه...بفرما...اینم اولین پستم...واقعا شاهكاره...!:
میاندیشم، پس هستم...!!!
ستارهی كوچك چشمكزن

« هو الواسع ... »
یه چیزی حدود سه سال پیش، یک کوله سبز کوچک را برداشتم و 2 دست لباس داخلش گذاشتم و بعد سعی کردم حجم کوچک باقیمانده آن را با دلخوشیهای زندگیم پر کنم و بروم از اینجا . و رفتم . بدون آینکه به کسی چیزی بگم رفتم. نه پدر و نه مادر و نه خواهر و برادر و دوست نزدیک و دور ، هیچکدام را چیزی نگفتم ! رفتم ...
حالا فکر میکنی داخل آن کوله کوچک ، توی آن یک ماهی که نبودم و در حال رفتن بودم ، چه بود ؟ دلخوشیهای این زندگی را چهجور گلچین کرده بودم ؟ بشمارم برایت ؟ یادداشت کن که از دستت خارج نشود حسایش یه وقت . شنیدم بد جوری اهل حساب کتاب شدهای ...
5 ، 6 شماره از مجله مهر ، یک سررسید به عنوان دفتر یادداشت ، cd یک فیلم سینمایی هالیوودی ( اسمش مهم نیست ! ) ، یکی دوتا کاست، یک کتاب و ... بگم هنوز ؟ یه ذره جا مونده ها !
چند روز پیش ، که گفتم و گفتی ، که باز گفتم و گفتی ، که ... اصلا به درک که چند روز پیش چه اتفاقی افتاد ! اما دوباره فکر کردم به کوله سبز کوچکم ! حساب کردم و دیدم بازهم کامل پر نخواهد شد حجمش ... به آن لیست قبلی مربوط به 3 سال پیش ، چند نامه و کمی دلتنگی اضافه خواهد شد ! و شاید هم عکسی از بعضی از رفقا ! ( و این رفقا که میگویم ، شما حالیت نیست که چه تفاوت شگرفی است برای من ، از گذشته تا کنون ! ) ...
و حالا شما بازهم حساب کتاب کن ! فرض کن واسه کوله و مجلههای چند سال پیش و فیلم و ... قیمت گذاشتی ، به ده هزار تومان هم نخواهد رسید ... برای نامهها و دلتنگیها و یاد رفقا چه قیمتی میگذاری ؟ همان که چند روز پیش گذاشتی ؟ بد جوری رفتی تو نخ حساب کتاب . ولی این بار کاسب خوبی نخواهی بود !!!
البته این حرفها چندان هم مربوط به شما نیست ! شما آنچه را که به معلم و پدر و مادر گفتهای را خودت هم باور کردی ! حالا اینکه من و خدا و بعضی از رفقا دانند حق مطلب را اهمیتی ندارد برایت ! خدا که از آن بالا نمیاد پایین به خیالت ، رفقا هم کوچکترین اهمیتی برایت قائل نیستند و من هم که ... ! مهم اینه که خودت را هم گول زدهای و میتوانی اشکیترین نوشته بنویسی. آب و هوا هم که کمی خوب شد ، روز از نو و روزی از نو ... حساب کتابهات خوب در میآد !
این حرفها را هم بیشتر واسه خودم نوشتم و هوس کردم فریادشان بزنم ! میدانی هیچوقت کاسب خوبی نبودم ، ولی خوشم میاد که بعضی چیزها را هیچگاه نخواهم فروخت ! ... پس من میمانم و چند نامه و کتاب و دلدار و آوای خوش یار و رفیق ! ... و تو میمانی و ... آنچه خود خواستهای !
کمونیستها به نحو احمقانهای به هم میگفتند رفیق ! ، هر گاه میخواستند هم را خطاب قرار دهند. اوایل انقلاب هم به طرز بیمعنی امت به هم میگفتند برادر ! ، به همان بیربطی و حماقت ، خدا نگهدار شما باشد برادر رفیق ، بچه !!!
* بیربط : و ایکاش که خودت بههم بریزی آنچه درست کردهای از خودت را ! و دوباره بسازیش ! جور دیگری ، رنگ دیگری و ... از خدا میخواهم این را !!!
یا حق !

السلام علی الحسین وعلی علی ابن الحسین وعلی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین
چند روزی بود فکر میکردم که چی بنویسم تو اینجا دیدم سخن حافظ از همه بهتر است:
زان یار دلـنوازم شـکریسـت با شـکایت |
گر نکتـه دان عشقی بشنو تو این حـکایت |
بی مزد بود و منـت هر خدمـتی کـه کردم |
یا رب مـباد کـس را مـخدوم بی عـنایت |
رندان تشـنـه لـب را آبی نمیدهد کـس |
گویی ولی شـناسان رفـتـند از این ولایت |
در زلـف چون کمندش ای دل مـپیچ کان جا |
سرها بریده بینی بی جرم و بی جـنایت |
چشمت به غمزه ما را خون خورد و میپسندی |
جانا روا نـباشد خون ریز را حـمایت |
در این شب سیاهم گم گشت راه مـقـصود |
از گوشـهای برون آی ای کوکـب هدایت |
از هر طرف که رفتم جز وحـشـتـم نیفزود |
زنـهار از این بیابان وین راه بینـهایت |
ای آفـتاب خوبان میجوشد اندرونـم |
یک ساعتـم بـگـنـجان در سایه عـنایت |
این راه را نهایت صورت کـجا توان بـسـت |
کـش صد هزار منزل بیش اسـت در بدایت |
هر چـند بردی آبـم روی ا درت نـتابـم |
جور از حـبیب خوشـتر کز مدعی رعایت |
عشقـت رسد به فریاد ا ز خود به سان حافظ |
قرآن ز بر بـخوانی در چارده روایت |

یا لطیف…
به سراغ من اگر می آیید، پشت هیچستانم…
پشت هیچستان جاییست…
پشت هیچستان، رگهای هوا،
پرِ قاصدهاییست، كه خبر میآرند،
از گل واشدهی دورترین بوتهی خاك…
روی شنها هم، نقشهای سم اسبان سوارانیست، كه صبح،
به سر تپّهی معراج شقایق رفتند…
پشت هیچستان، چتر خواهش باز است،
تا نسیم عطشی در بن برگی بدود، زنگ باران به صدا میآید…
آدم این جا تنهاست،
و در این تنهایی،
سایهی نارونی تا ابدیّت جاریست…
به سراغ من اگر می آیید، نرم و آهسته بیایید…
مبادا كه تَرَك بردارد،
چینی نازك تنهایی من…
سهراب سپهری…
